سلام دوست های خیلی خیلی خوبم.......
ما هم مثل بقیه اسباب کشی کردیم....
رفتم یه خونه ی کوچولو موچولوی دیگه...
حتمأ بیاین خونه جدیدم رو ببینید...یادتون نره ها....
آدرس جدیدم: www.shaghayegh-h.blogfa.com
نظرات ()شهادت حضرت علی (ع) بر همه ی شما شیعیان و دوست داران اهل بیت تسلیت باد...
(((کسی که من بیشتر از هر کس دیگه ای بهش مدیونم...)))
شب قدر, شب بر آورده شدن آرزوهاست....
دعا کنیم , برای همه ی فرشته کوچولو هایی که چشمانشان به آسمان دوخته است ...برای نیم نگاهی....برای فرشته هایی که بالهایشان گره خورده به تخت های بیمارستان ها....
... از حضرت علی (ع) که شفا بدهد.... من میدانم که او از خواهش های ما بی اعتنا عبور نمیکند....
نظرات ()لیلی خودش را به آتش کشید...!
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.
خدا و لیلی لبخند زدند.
خدا گفت: شعله را خرج کن, زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید و خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت و خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید , می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست,خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید و هیزم آتش لیلی شد!!!
آتش زبانه کشید , آتش ماند و زمین خدا گرم شد.
خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.!
((برگرفته از کتاب : لیلی نام تمام دختران زمین است.))
نظرات ()
>>> نامه ای به مسافر کوچولو <<<
اگر می خواهی به شهر من بیایی باید در کوله بارت یک چسب بزرگ داشته باشی که زمانی که رسیدی آن را روی دهانت بچسبانی ! که از خوبی ها , از زیبایی ها , از دوست داشتن ها .... حرفی نزنی.چون کسی آنها را جدی نمیگیرد , عشق را یک احساس احمقانه می پندارند , زیبایی را نمی بینند , خوبی ها را نمی خواهند...
اگر می آیی باید قلبت را , عشقت را ,احساساتت را پشت دروازه ی بزرگ شهر جا بگذاری و بعد وارد شهر دودی من شوی....
باید بدانی که پشت دروازه ی این شهر یک تابلوی بزرگ نصب شده که روی آن نوشته : عشق ممنوع !!!
دوست داشتن ممنوع !!! ورود قلب ممنوع..!!! و روی آن یک ضربدر قرمز کشیده اند ...
باید بدانی که اینجا همه ی مردم با قلب های کوکی و خالی از احساس زندگی می کنند...قلب هایی که فقط
می تپند که باعث زنده ماندنشان بشود و نه برای اینکه دوست بدارند و با عشق زندگی کنند....
روز هایشان را عین روزهای گذشته فقط و فقط کار میکنند, مثل یک ماشین خودکار که توی برنامه نویسی اش نوشته شده :
خوردن , کار کردن, خوابیدن . و هیچ حرفی از عشق ورزیدن , محبت کردن و پرستیدن نیست!!!
مردم این شهر لیلی و مجنون را افسانه می دانند.... مجنون را دیوانه می خوانند.... !!!!!
و این مرگ قلب هاست....
در این دیار هیچ کس به فکر بچه گدایی که سر چهار راه گدایی می کند نیست . همه وقتی به آن بچه
می رسند سریع شیشه های ماشینشان را بالا می دهند و با سرعت از کنار آن عبور می کنند...
هیچ کس وقتی عبور میکند درخت های خسته ی کنار جاده را نمی بیند! نمیبینند که این درخت ها را خداوند برای زیبایی روح آنها آفریده ولی آنها .... درختان پیر را که دیگر از این بی توجهی ها خسته اند را نمی بینند و بود ونبودشان برای آدمک ها فرقی نمیکند...
مسافر کوچولو , در این شهر حاکمان به آدمک ها دروغ می گویند ... آزادی را نمی خواهند ...
عزیزم آسمان اینجا آبی نیست , خاکستری است ... پرنده های اینجا اوج نمی گیرند , چون این آسمان سیاه را نمی خواهند... آدمک های شهر من خودشان آسمان را سیاه می کنند. خودشان رنگ آبی را دوست ندارد...
خورشید وقتی از پشت این ابر های تیره می تابد با عشق دست نوازش روی سر گلها نمی کشد , شاید این گلهای پژمرده را نمی بیند... خورشید هم طبق عادت می آید و می رود...
آسمان شب اینجا ستاره ندارد, ستاره ها پشت این ابر های تیره پنهان شده اند....
این آدمک ها خدا را نمی فهمند... نمی دانند خدا چیست!!!؟!! بعضی از این آدم کوچولو ها نماز می خوانند ولی... ولی معنی چیزهایی که در نماز می گویند را نمی دانند... چون خدا را نمی شناسند...
چون خدا را با آن قلب کوکی باور دارند و نه با آن قلب هایی که پشت دروازه جا گذاشتند....
می دانم که خدا هم از این شهر غم گرفته خسته است , خسته از این آدمک ها , خسته از این دلسردی ها...
در اینجا همه با هم سر اینکه کدام یک با بمب های اتمی آدمک ها را نابود کند جنگ دارند... همه می خواهند که به سمت نابودی بروند , هیچ کس به فکر ساختن شهر زیبا نیست...!
نمی دانم , شاید خود این آدمک ها هم از این شهر خاموش خسته اند در تلاشند که بروند و خودشان نمی دانند!!؟؟!!
اگر به شهر من می آیی باید بدون آن دو بال زیبایت بیایی ... اینجا فرشته ها را راه نمی دهند و باید مثل بقیه که آمدند آدم کوکی شوی...
عزیزم , به شهر خاکستری من نیا... بالهایت را نگه دار و همان جا بمان...بالهایت را برای اوج گرفتن نگهدار...تو آنجا خدا را داری و ما فقط نام او را داریم و او را حس نمی کنیم !!!
تو آسمان بی کران و آبی داری و ما.... خورشید تو می درخشد , گلهای سرزمین تو عطرشان در فضا می پیچد , درخت هایت هر روز بیشتر اوج می گیرند و هر صبح شاداب ترند ....
شهر تو شهر عشق است ... شهری که فقط برای عاشق ها ساخته شده... تو می توانی دوست داشته باشی , عشق بورزی و محبت کنی...
مسافر کوچولو اگر به شهر من بیایی راه برگشتی نداری , چون دروازه های این شهر یک طرفه اند و هیچ راه گریزی نیست!!!! در دستان خدا بمان ... تو او را داری و این از همه بهتر است...
نظرات ()زیباترین قلب دنیا:
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را دارد.جمعیت زیادی جمع شدند و به قلب او نگریستند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.مرد جوان با کمال افتخار و صدای بلند به تعریف از قلب خود پرداخت و صدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.! مرد جوان و دیگران با تعجب قلب پیر مرد را نگاه کردند...
چقلب او با قدرت تمام میتپید ولی پر از زخم بود!!! قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود که براستی جاهای خالی را خوب پر نکرده بودند برای همین گوشه های نا هموار در آن دیده می شد.در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود , مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می گفتند : که چطور او ادعا میکند که زیباترین قلب را داره؟مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی...قلب خود را با قلب من مقایسه کن...قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است ...
پیر مرد گفت:درست است که قلب تو سالم به نظر می رسد!! اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیکنم...هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم , من بخشی از قلبم را جدا کردم و به او بخشیده ام... گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم.اما چون این دو عین نبوده اند گوشه های ناهموار در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند. چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند , بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی می بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند .اینها همین شیار های عمیق هستند که گرچه درد آور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با قطعه ای که منت در انتظارش بودم پر کنند پس می بینی که زیبایی واقعی چیست....
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد , در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر میشد به سمت پیر مرد رفت و از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیر مرد تقدیم کرد...
پیرمرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت...
مرد جوان به قلبش نگاه کرد, دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود........
نظرات ()سلام دوستای خوبم....
دلم می خواد امروز یک کوچولو باهاتون درد و دل کنم...!!!
از اول راهنمایی که می رفتم تا الان توی تأتر های مدرسمون بازی می کردم...
پارسال هم کارگردانی یک نمایش عروسکی رو داشتم و هر سال هم مسابقات اول می شدم. دلم می خواد رشته ام رو تأتر انتخاب کنم ولی اطرافیانم مخالفن... همش میگن : (آینده نداره...خوب نیست... تو میتونی توی پزشکی موفق باشی و .... ) آخه رشته ام تجربیه..!!!!
من رشته ی تجربی ( زیست ) رو خیلی خیلی دوست دارم ولی اصلأ دلم نمی خواد که پزشکی رو بزنم ... مامان و بابام هم میگن : حالا که اومدی تجربی , باید بهترین رشته رو بری و به نظر اونا یعنی پزشکی..!!! ولی من واقعأ دلم
نمی خواد....!!! LLLLLLLLLLLLLLLLLLL
بزرگترین آرزوم اینه که برم کلاس های بازیگری امین تارخ.
ولی بازم بابا و مامانم مخالفن... دوست دارم بازیگر تأتر بشم و با هنرپیشه های خوب بازی کنم. دلم می خواد توی این زمینه موفق بشم , نه این که برم و 10 _12 سال درس بخونم که پزشک بشم.نه اینکه از درس خوندن بدم بیاد..نه! من عاشق درس خوندنم...حاضرم تا آخرعمرم درس بخونم,ولی توی رشته ی موردعلاقه ام.
چی کار کنم؟!!!!؟!!!!؟!!!
ببخشید که شماها رو خسته کردم , ولی نیازبه یک درد و دل کوچولو داشتم...
JJJJJJ نماز و روزه هاتون قبول ... .... JJJJJJ
نظرات ()دنیا را بد ساختند!
کسی راکه دوست داری،تورادوست نداره!
کسی که تو را دوست داره،تو دوستش نداری!
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد...
به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند!
و این رنج است...
(((زندگی یعنی این!)))
نظرات ()دلم یک دوست می خواهد
که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه ی دریا
به رنگ اسمان باشد
کسی باشد پر از شبنم
پراز پروانه .اهو.اب
صدایش چکه ای اواز
نگاهش تکه ای مهتاب
کسی باشد که حرفم را بفهمد با دل و جانش
پرستوی دلم راحت بخوابد توی دستانش
دلم می خواهد او چیزی شبیه ابر و مه باشد
و جنس دستهایش از هوای پاک ده باشد
همیشه صبح تا شب من در این رویای شیرینم
تمام صورتم چشم است
ولی او را نمی بینم...
نظرات ()